بیمارستان بهمن زنجان بودیم و شیمی درمانی هفتم پدرم بود، پرستار جدید اومد و مشغول رگ گیری و.... منم سرگرم داروهای پدرم بودم و اونم مشغول حرف زدن با پرستار.

یهو برگشت گفت: چه اسم قشنگی داری دخترم، یگانه! به محض شنیدن اسم برگشتم و پرستار رو نگاه کردم، چقدر قیافه ش آشنا بود! درست حدس زده بودم همون یگانه ای بود که میشناختم!

بهش گفتم میشناسی منو؟ گفت آره همون سری اول که دیدمت شناختمت! اما من بارها دیده بودمش و یادم نبود که همچین آدمی یه پوشه ی جدا توی خاطراتم داره! عذرخواهی کردم بابت اینکه به جا نیاورده بودم و گفتم: یگانه چقدر تغییر کردی! جا افتاده تر به نسبت اون دختر مظلوم و معصوم .... برگشت گفت ۱۵ سال گذشته و عمر کمی نیست! حقیقتا جا خوردم از گردش ایام و اینکه دنیا چقدر کوچیکه و چقدر زود میگذره!

.

شیرین بود مرور اون همه خاطره توی چشم بر هم زدنی، امیدوارم این حس رو تجربه کنید که لذت بخشه


موضوعات مرتبط: دل نوشته های بی بنیاد ع. بهاری
برچسب ها: عرفان_بهاری , صریر , خاطرات

تاريخ : ۱۴۰۴/۰۷/۰۲ | 1:23 | نویسنده : ع.بهاری (صریر) |