بسیار ادم معاشرتی هستم و به واقع میتونم سنگ رو هم به حرف بیارم، ارتباط گرفتن با ادم ها برام عین آب خوردنه و به گواه اطرافیان یکی از زبون باز ترین ادم های روی این کره ی خاکیم! اما معتقدم جنس رفیق خیلی فرق داره و به هر کسی نمیشه گفت رفیق! داستان از اونجا شروع شد که یک شب کاملا سرد زمستونی خانه باغ یکی از دوستان بودم که یه آدم تپل با قد متوسط به پایین، بدون داشتن ذره ای گردن! اومد داخل. یه مدل مخصوصی راه میرفت و منم به دنبال همین استایل به محض اینکه دیدمش شروع کردم سر شوخیو وا کردن که برو جلو بخاری گردنت کش بیاد و... حرفای منفی هیجده بزنید گردنش کش بیاد و .... فیضی هم فقط میخندید و میگفت خدا لعنتت کنه تا حالا از این زاویه به گردنم نگاه نکرده بودم! چند مدتی فقط شبها توی باغ میدیمش و رفته رفته بعد کمی درد و دل و پیدا کردن نقطه مشترک های زیاد متوجه یک موضوع خیلی جالب شدم! فیضی همون عرفان بهاری بود که ده سال از خودم بزرگتره! همون اخلاق همون رفتار همون خصوصیات و همون خط قرمزها و همون بلاهایی که سر یه آدم میاد! منم لحظه به لحظه کنجکاو تر میشدم و بیشتر میرفتم تو نخش و میفهمیدم که خدایا چرا این بشر انقدر شبیه به منه! فیضی یا همون (حامد) عزیز!

نمیخوام فضای نوشته رو به سمت بلاگری اینستاگرام ببرم اما خواستم پیش نوشته ای باشه واسه این موضوع که گاهی رفاقت ها صرفا داشتن اشتراکات زیاد نیست و بهترین رفیق ها اتفاقا میتونن بیشترین اختلافات ذهنی و روانی رو با ادم داشته باشند! تنها یک چیز میتونه همه چیز رو بهم گره بزنه و اونهم درد مشترک بین ادم هاست! یک طرز فکر مشترک که بازم نشأت گرفته از یک دغدغه مشترکه که به طرز فکر منجر میشه! دغدغه ها هستن که افکار ادمی رو میسازن! بعد از فوت رفقای عزیزتر از جانم خیلیا اومدن و به خیلیا پناه بردیم اما معدود ادم هایی بودن که کنارشون راحتی! راحت به این معنا که خود واقعیت باشی کنارش بدون هیچ قضاوتی و ترس از آینده ای!

فیضی آدم به شدت جالبه و به شدت صاف. انقدر صاف و روشن که میشه اونطرفش رو هم دید! همه توی زندگیمون چوب رفاقت با ادم هایی رو خوردیم که برادری بودن واسه خودشون اما به باد دادن همه چیز رو با یک اشتباه خیلی بزرگ! این چند مدت خیلی اذیت شدم بابت این قضیه و خیلی هارو از دست دادم و کنار گذاشتم و گذاشتمشون توی تالار خاطرات رفاقت! اما داستان فیضی فرق داره.

همیشه گفتم دنیا بدون رفیق جای زندگانی نیست و زنده باد خاطراتی که یه رفیق خوب میتونه واست بسازه! خنده های از ته دل فقط کنار رفیقه و بغض های لعنتی هم فقط کنار رفیقه!

فیضی عزیز شک ندارم هیچ وقت این مطلب رو نمیخونی اما امیدوارم از این معرکه که وسطش گیر افتادی بیای بیرون! ارزشت خیلی بیشتر از این حرفاس رفیق

.

برای این دو سالی که من و فیضی و امیر شب و‌ روز گذروندیم❤️

.



تاريخ : ۱۴۰۳/۰۴/۳۱ | 3:31 | نویسنده : ع.بهاری (صریر) |

بزرگی نوشته بود: من از لمس دستان تو شوق پرواز گرفته ام!

.

دقیق نمیدونم اون بزرگ کیه که این حرفو زده فقط دوس داشتم فرمایش اون بزرگ رو تکمیل کنم و در ادامه بگم ای تویی که دستت گرفته شده و شوق پرواز انتقال میدی! مهریه رو سبک بگیر بعدا اذیت نشی😀 البته اگه کار به اون مرحله برسه و وسط راه جمله تغییر نکنه که: بزرگی میگفت وقتی پاهایم شانه هایت را لمس میکند شوق پرواز میگیرم😀😀

.



تاريخ : ۱۴۰۳/۰۴/۳۰ | 5:32 | نویسنده : ع.بهاری (صریر) |

جمله خیلی دیگه کلیشه ای شده: این نیز بگذرد!

اما هر چقدر که سن و سالم بالاتر میره بیشتر درکش میکنم، تو بدترین روزای زندگی یا به قول دوستان اهل عمل تو خمارترین روزهای زندگیت با یک جرقه کوچیک امید به زندگیت برمیگرده! مجدد تاکید میکنم اهل عمل درجریانن که روزگار خماری چندان فرقی با زندگی سگی نداره!!!! وسط خمار ترین روزای زندگیت یه نگاه ، دوتا چشم، یه چشم و ابروی پر از شرم و حیا حال و هوای دلتو تغییر میده! نعشه میشی و مغزت بشکن میزنه برای اتفاقی که نیافتاده و شاید اینده اتفاق بیافته! برای حسی که هنوز به مرحله رویا پردازی هم نرسیده اما تو نعشه شدی! استخون درد خماری زندگیت تبدیل میشه به بشکن زدن های اوج نعشگی! انگار نه انگار که تا دیروز لعن و نفرین میکردی خودت رو و پشت دست داغ میکردی که هیچ نگاهی نباید دلت رو بلرزونه! اما چه میشه کرد که پای ادم سر میخوره وقتی زمین لیز باشه!

جالبتر اونکه این اتفاقات جاهایی رقم میخوره که به هیییییچ وجه توقع نداری! کنار دیگ نذری حلیم اخه! اونم ساعت سه نصفه شب! درست همون لحظه که نمیدونی پای دیگ نذری داری چه غلطی میکنی و اصلا چرا اومدی و با خودت کلنجار میری که من چرا اینجام! درست همون لحظه با یه نیم نگاه قفل میکنی! شاید چون توقع نداشتی جذابیتش بیشتره! اما بازم میگم عین همون معتادی که داره ترک میکنه و لحظه لحظه جونش داره از بدنش خارج میشه یهو کام اول لذت با یک نگاه به مغزت تزریق میشه!

.

نمیدونم چه اصراریه که تمام تشبیهات رو وصل کردم به نعشگی و خماری!!!!! شاید اثرات سیگار روشن کنار لب تاب باشه یا بوی جهنمی زیر سیگار!!!! هر چی که هست فکر کردم تعبیرات بهتری باشه برای توصیف لحظه لحظه ش!

.

خلاصه کلام اینکه به زندگی امیدوار باشید که لحظه لحظه ش شگفتانه س ، مخصوصا برای من که عاشق جزئیات زندگیم نه کلیاتش!

.

پ.ن۱: یکی از دوستان قدیمی که چند روز دیگه فارغ میشه و دخترش به دنیا میاد! اگه مطلب رو خوندی اسم دختر شیرینت رو بذار ارغوان! نمیدونم چرا ولی هزار و یک دلیل دارم برای این اسم

.

پ.ن۲: ۳۶۴ روز دیگه دوباره دیگ نذری رو برقرار میکنن!!!!!! خدا بزرگه تا اون موقع😀


موضوعات مرتبط: دل نوشته های بی بنیاد ع. بهاری
برچسب ها: صریر , عرفان_بهاری , نیلوفرانه , گذر_عمر

تاريخ : ۱۴۰۳/۰۴/۳۰ | 3:4 | نویسنده : ع.بهاری (صریر) |

سرعت زیادی نداشتم، توی اتوبان تهران تبریز بودم که دقیقا جلوتر از من یه پژو پارس با نیوجرسی (همون بلوک های سیمانی وسط اتوبان) برخورد کرد و چند غلت زد و وسط اتوبان ایستاد. ماشین نابود شده بود و منم که پشت سرش بودم سریع ایستادم و رفتم سمت ماشین تصادفی... خلاصه ش کنم ، شیشه هارو شکستم با کمک چند‌نفر دیگه سرنشینان رو از ماشین اوردیم بیرون و به محض اینکه اونارو بردیم گوشه اتوبان ماشین تصادفی آتیش گرفت و... به خیر گذشت و فوتی نداشت صانحه اما جالب ترین صحنه همدلی مردم توی اون اتفاق بود! دختر، پسر، زن، مرد... همه دغدغه مند کمک میکردن که اتفاق بدتری نیافته!

همیشه فکر میکردم اخلاق توی جامعه داره به سمت زوال میره و داریم توی دوره مرگ اخلاق زندگی میکنیم! اما اتفاقات این مدت خیلی امیدوارم کرد به نسلی که شاید متعهد نباشه اما هنوز مرز های اخلاق رو جا به جا نکرده و ارزش ها و اصول کماکان دغدغه اصلی ذهن مردمه! نمونه بزرگترش رو هم توی انتخابات ریاست جمهوری دیدیم که در عین نا امیدی مردم به امید تغییر رای دادن و ....

نسل جالبی در راهه! نسلی که پاهاش توی گل و لای سنت اسیر شده اما بالا تنه ش چنان زیبا و دلنشین میرقصه که محو تماشای رقص فکری و ذهنیشون میشی! توی همون صانحه تصادف دختری رو دیدم هیجده ساله که از ماشین پیاده شد و با تاب و شلوارک خودشون رو رسوند به ماشین تصادفی و مصدوم هارو بیرون میکشید و ... دست و پاهاش زخمی شده بود انقد که خورده شیشه روی زمین بود و دختر خانم کفش و دمپایی نداشت! ماشین آتیش گرفته و همون دختر و چند نفر دیگه که سن و سالی نداشتن تلاش میکردن آتیش رو خاموش کنن! شاید روش کار رو بلد نبودن اما خیلی خوب یاد گرفته بودن که بیخیال از کنار همچین اتفاقاتی رد نشن!

خیلی پیش اومده ساده از کنار خیلی چیزا رد میشیم و میگیم به ما چه! جامعه صنعتی واژه ی «به من چه» رو به شدت تقویت کرده اما باور کنید اگر ساده از کنار اتفاقات زندگی رد بشیم یه روزی ، یه جایی یقه ی خودمون رو هم میگیره و ....

.

چقدر این روزا امیدوار شدم به آینده و نسل جدید! همون نسل z که میگفتن اهل تعامل نیستن! چقدر دلم میخواد بشینم پای دغدغه هاشون و چند مدتی دنیارو از دریچه ذهن اونا ببینم! حس میکنم به یه تغییر نگرش با دوز بالا نیاز دارم که کاتالیزورش همین بچه های نسل z هستن!

.

پ.ن: مصدوم های صانحه شکر خدا سالم بودن و چندتا شکستگی داشتن که بردمشون بیمارستان شهر خرم دره و به خیر گذشت...!


موضوعات مرتبط: اجتماعی
برچسب ها: عرفان_بهاری , صریر , همدلی , نسل_z

تاريخ : ۱۴۰۳/۰۴/۲۲ | 18:8 | نویسنده : ع.بهاری (صریر) |